به گزارش مشرق، کربلا را که ورق میزنی، نامها بیشتر با قبیله میآیند؛ اسدی، تمیمی، همدانی، کِندی… تاریخِ آن روزگار هنوز آدمها را با مرزهای روی نقشه امروز صدا نمیزد. اما میان همین نامها و نسبتها، ردّ مردانی پیدا میشود که ریشهشان به سرزمین پارس میرسید؛ مردانی که شاید در متنهای کهن، «ایرانی» خوانده نشدهاند، اما از میان موالی و خاندانهایی برخاسته بودند که ایران، خانه نخست یا خاطره دورشان بود. آنها از هزاران فرسنگ آنسوی کوهها و دشتها، برای تماشای یک نبرد نیامده بودند؛ راهی را انتخاب کرده بودند که انتهایش به خیمههای سوخته و نیزههای خونین میرسید.
بعضی نامشان در مقتلها روشن مانده و بعضی، در غبار قرنها، فقط با اشارهای کوتاه یا نسبی مبهم شناخته میشوند؛ اما همین چند نشانه کافی است تا بفهمیم کربلا، میدان یک قوم و یک زبان نبود. آن روز در دشت کربلا، کنار فرزند پیامبر، کسانی ایستاده بودند که وطنشان فقط خاکِ زیر پا نبود؛ وطنشان حقیقتی بود که حسینبنعلی علیهالسلام برایش ایستاد. شاید زبان مادری بعضیشان عربی نبود، شاید پدرانشان روزی از شهرهای دورِ ایران به عراق آمده بودند، اما وقتی صدای «هَل مِن ناصر» در تاریخ پیچید، مرزها کوچکتر از آن بودند که کسی را از یاری حسین بازدارند. این گزارش، روایت همان ردهای کمرنگ اما پرمعناست؛ از ایرانیتبارانی که نامشان در کنار یاران حسین(ع) آمده یا در امتداد نهضت او، راهی را ادامه دادند که از ظهر عاشورا آغاز شد؛ راهی که هنوز هم از کربلا میگذرد و به دلهای بیقرار این سرزمین میرسد.
میثم، یار غار امیرالمومنین مردی از دیار ایران
میثم تمّار، همان مردی که روزی خرما میفروخت و بعدها نامش با وفاداری به امیرالمؤمنین(ع) گره خورد، فرزند یحیی و منسوب به نهروان بود؛ سرزمینی میان واسط و بغدادِ امروز که در روزگاری دور، جزئی از قلمرو ایران به شمار میآمد. درباره ریشه میثم، روایتها یکی نیستند. گروهی او را اهل آذربایجان دانستهاند که به عراق آمد و در نهروان ساکن شد؛ برخی هم او را از کردان ایرانی شمردهاند. آنچه از لابهلای این روایتها به چشم میآید، ردّ مردی است که ریشهاش را باید در جغرافیای ایرانِ آن روزگار جستوجو کرد؛ مردی که بعدها در کوفه، نه با نام زادگاهش، که با عشق و وفاداریاش به علی(ع) شناخته شد.
نهروان و آبادیهای پیرامونش نیز پیشینهای ایرانی داشتند. گفتهاند در روزگار قباد ساسانی، گروهی از بزرگان، اهل ادب و خاندانهای صاحبنام فارس و خراسان به عراق مهاجرت کردند و در اطراف دجله ساکن شدند. میثم بعدها به یاری و شاگردی امیرالمؤمنین(ع) رسید؛ مردی که از نخلستانها و بازار کوفه برخاست، اما سرانجام، جانش را پای ولایتی گذاشت که فرزند علی(ع)، حسینبنعلی(ع)، در کربلا برای حفظ آن ایستاد.

اسلم ایرانی قصهگویی کودکان دشت کربلا
میگویند اسلم اهل دیلمان بود. جایی که میان گیلان و قزوین امروزی محسوب میشود. او غلام امام حسین(ع) بود که بعدها امام به رسم سیره خودش او را خرید که آزادش کند؛ اما اسلم پس از آزادی، از خانه امام جدا نشد. او سواد داشت، اهل قلم بود برای همین در کنار امام، کاتب شد؛ مردی که کلمات را مینوشت و در روزی دیگر، با جانش پای همان حقیقت ایستاد. میگویند اسلم به فارسی، ترکی و عربی آشنا بوده؛ او غیر از کاتب بودن رابطه خوبی با بچهها داشته و حکم قصهگوی کودکان بنیهاشم را هم داشته و آرامشان میکرده.
اسلم در عاشورا، از حلقه یاران امام حسین(ع) بود؛ مردی که راهش از ایران آغاز شد، از خانه حسینبنعلی(ع) گذشت و در نینوا، به وفاداری ختم شد. صبح عاشورا که آفتاب بر خیمهها افتاد، اسلم پیش از ظهر از امام اجازه میدان گرفت. او از مبارزان نبرد تنبهتن بود؛ او مدتی جنگید و سپس به خیمهها بازگشت؛ اما آرامگرفتن در پناه خیمهها سهم او نبود. بار دیگر به میدان رفت و این بار، پیکرش زخمی بر خاک افتاد. امام حسین(ع) خود را به بالینش رساند، دست بر گردنش انداخت و صورت بر صورت اسلم گذاشت. اسلم، در همان لحظههای آخر، با دیدن امام گفت: «چه کسی از من خوشبختتر است که فرزند پیامبر(ص) صورت بر صورتم نهاده است؟» و جان سپرد.

عبدالرحمن از تبار ساسانی و جانفدای سیدالشهدا
مورخان عبدالرحمن بن عبدالله یزنی را از قبیله «ذییَزَن» یمن دانستهاند؛ قبیلهای که گفته میشود متعلق به ایرانیان مهاجرِ دوران انوشیروان ساسانی است. بعضی منابع هم نام قبایلی چون اَزد، حِمیر و اَرحَب را کنار نام او آوردهاند. اما در میان این روایتهای گوناگون، یک نشانه پررنگ است: او را مردی با رگههایی از تبار ایرانی دانستهاند . چهلوپنجساله بود و در کوفه، از شیعیان شناختهشده به حساب میآمد. دهم رمضان سال ۶۱ هجری، همراه نامههای کوفیان به مکه رسید؛ نوشتهاند پنجاه نامه با خود داشت، نامههایی که امام حسین(ع) را به آمدن فرا میخواندند.
امام او را مأمور کرد همراه مسلمبنعقیل به کوفه برگردد؛ شهری که هنوز از وعدهها و دعوتها پر بود، اما خیلی زود رنگ ترس و خیانت گرفت.پس از شهادت مسلم، او از کوفه فرار کرد و خودش را به کاروان امام رساند. صبح عاشورا، بعد از مسلمبنعوسجه و نافعبنهلال، سومین نفری بود که برای نبرد تنبهتن به میدان رفت. در میان هیاهوی سپاه دشمن، رجز میخواند: «من فرزند عبداللهام، از آل یزن؛ دین من، دین علی(ع) است و حسین(ع) و حسن(ع).» بد نیست بدانید که در زیارت "رجبیه" و "ناحیه مقدسه" از او یاد و به او سلام داده شده است.
رافع بن عبدالله ازدی؛ گریز از کوفه به سوی کربلا
رافع بن عبدالله ازدی از ایرانیتبارانِ ساکن کوفه بود که در ساختار اجتماعی آن روزگار، در شمار موالی و وابستگان قبیله «اَزد» قرار داشت. او همراه مسلم بن کثیر ازدی، پس از آنکه فضای امنیتی و کنترل سختگیرانه عبیدالله بن زیاد را در کوفه پشت سر گذاشتند، از شهر گریخت و خود را به کاروان امام حسین(ع) رساند. این دو در نخستین روز محرم سال ۶۱ هجری، در منزلگاه قصر بنیمقاتل به امام پیوستند؛ کاروانی که به سوی کربلا میرفت. رافع در روز عاشورا، پس از نماز ظهر، به میدان رفت و به شهادت رسید؛ او را از آخرین شهیدان غیر بنیهاشم دانستهاند.




